|
حفره؛وبلاگ گروه تئاتر کنش
|
«زری» گفت: "یاد آن داستان که برایم تعریف کرده بودی افتادم. همان پسری که کنار پارکی جائی درس میخواند و زنی با سواری و راننده و سگ جلویش ترمز زده بود که بیا بالا."
الان سه ساعت بود که بیش از یک فصل نشده بود بخواند. اول خیال کرده بود تمرکز ندارد، به روشی که در کتاب یوگا خوانده بود چند تمرین انجام داده و پشتبندش دوشی و دوباره درس ولی نمیشد. حالا سه روز بیشتر ...