تبليغاتX
حقايق مطلقا جعلي - پاره یک _ بهزاد آقاجمالی
حفره؛وبلاگ گروه تئاتر کنش

 

 

 

 

دو خواهر، یکی بزرگتر پشت میز سرش بر کتاب کهنه‌ای، و دیگری که در رفت و آمد است و هر بار چیزی بر میز می‌چیند. میز از لختی به آراستگی ساده‌ای تغییر می‌کند.

 و هر چه لازم است.

 

خواهر بزرگ: راه حج نه راه سفر شاه عبدالعظیم و نه حتی راه خراسان و مشهد که راهی‌ست به درازی هر چه راه است. دو فصل، آن هم بی شوی. با برادری که نه چشم دارد و نه نای برادری. می‌دانم این معصیت را  نه توبه‌ای ست و نه فُرجه‌ای، پس هر چه هست تعزیر است و عقوبت برای این سفر حجِ ما که  سفر دوزخ شد. اسم؟ هان، گفته بودی. سن؟

خواهر کوچک: سی، سی و یک.

خواهر بزرگ: جوان. باب هژده. کشتزار گناه. اول بار بیست‌و‌نه شوال، شب در منزل همدان، ترس بود ولی بهتر از شوی آن هم در گرمای تموز که مزید بود بر گرمی تن. همه خواب، یا خوابزده که از ترس چشم بیداران زیر چادر سیاه، هر دو حجاب گرفتیم.

خواهر کوچک: چه قرابتی، دو نفر زیر یک چادر. واقعا مقاربت.

خواهر بزرگ:  و دوم بار صلات بعد، در هیئت زن به حجره‌ای در کاروانسرای عمادیه، و چند کرت در هر منزل  و به کرات تا حجاز و مکه. اصلیت؟

خواهر کوچک: همین‌جا. فعلا که این‌جا.

خواهر بزرگ: روزها خواب بر جهاز چهارپا از فرط بیداری شب. از صلات شب تا بانگ عجّلو به الصلات. خانواده؟ کار و بار؟

خواهر کوچک: مثل خودت. قرار است که بفهمیم.

خواهر بزرگ:  و به جای استهلال ماه قربان، حساب روزانه و ماهانه و عادات ماهانه. و در زمین اِحرام نه خون حیض که خون سینه از فرط استفراغ. مکرر، با هر سعی و هر طواف. سواد؟

خواهر کوچک: در حد دارالفنون.

خواهر بزرگ:  طعنه؟ آفرین.

خواهر کوچک: نه چه طعنه‌ای.

خواهر بزرگ: و حالا عید اضحی و تیغ‌ها بر قربانی. و کاروانِ بازگشت با یک مسافر نو. حرامزاده‌ای حاجی که تا ری شکم این حاجیه زانیه را کوس رسوائی کرده. پس دتنشگاهی؟ و به کنایه شما دارالفنون.

خواهر کوچک: بگوئید دارالسکوت. که این دانشگاه، هم دار است هم سکوت.

خواهر بزرگ: آفرین.

خواهر کوچک: راستی چیست عقوبت داستان این خانم که در سفر حج نه حاجیه که حامله شد؟

خواهر بزرگ: این کتاب از برای دانستن همین است. نگفتی؟ مشخصات؟

خواهر کوچک: بسه دیگه. حالمو به هم زد این همه دروغ.

خواهر بزرگ: واقعا بعید نبوده اون موقع.

خواهر کوچک: پس واقعا خوب شد اون موقع نیست. مشخصاتِ چی؟

خواهر بزرگ: به هر حال باید بدونم، تو بگی بهتره تا از خودش بپرسم.

خواهر کوچک: گفتم، بدک نیست، باید ببینی. خیلی هم گفتم، حواست نیست. یه امروزو بیا بیرون از این نسخه‌هات.

خواهر بزرگ: وقتم کمه باید زود به سرانجامی برسونم.

خواهر کوچک: مخم پر شده از این اراجیف، من که سور می‌دم اگه این کتاب اراجیف و اوهام سراسر جعل و تحریف رو تمومش کنی یا کنار بذاری در شب مثلا خواستگاری این بنده در تاریخ بی تاریخ به عون الله!

خواهر بزرگ: ناراحت که نمیشه اینطوری؟

خواهر کوچک: لباسات یعنی؟ چی بگم، نه.

خواهر بزرگ: نه یعنی شب میاد بدون شام.

خواهر کوچک: اگه ناراحت شد صبحونه نگه‌ش می‌داریم.

خواهر بزرگ: خب می‌گفتی شام بیاد.

خواهر کوچک: حواست نیست. این میز واسه شامه.

خواهر بزرگ: چند سالشه؟

خواهر کوچک: اکه یه کم گوش می‌کردی یادت بود. انگار اون ورقه‌ها واجب‌ترن.

خواهر بزرگ: میخوای دعوا کنیم؟ یا من برم؟

خواهر کوچک: منو زیاد دیده. واسه دیدن تو میاد.

خواهر بزرگ: دیدن من. خدا کنه بپسنده شرمنده‌ت نشم.

خواهر کوچک: خدا کنه نپسنده که بی شوهر می‌مونم. دوست داره ببیندت. قیافه نگیرا، طعنه معنه نبود. تو خودت نخواستی ازدواج کنی.

خواهر بزرگ: من هم چیزی نمی‌گم تو می‌گی. این هم زنگ.

خواهر کوچک: واسه همسایه بود. بیا، ببینی بد نیست.

خواهر بزرگ: خوبه خوش عکسه.

خواهر کوچک: شبیه کیه به نظرت؟

خواهر بزرگ: اوم.

خواهر کوچک: تو کتابات دنبالش نگرد.

خواهر بزرگ: گفتی چند وقته؟

خواهر کوچک: نگفته‌م. یه سال.

خواهر بزرگ: اینجا هم اومده؟

خواهر کوچک: مگه تو بیرون هم می‌ری؟

خواهر بزرگ: آهان پس یعنی از این به بعد بیشتر برم.

خواهر کوچک: خونه داره.

خواهر بزرگ: هر کس یه جوره، به کسی ربطی نداره. مثل حاج خانوم این کتابه.

خواهر کوچک: ممنون از مقایسه‌ت. ولی اون هم به کسی ربطی نداره.

خواهر بزرگ: چقدر گرم شد این‌جا. باشه، بعدا دعوا می‌کنیم. می‌دونم گفتی ولی واقعا یادم نیست، چرا تنها می‌آد؟

خواهر کوچک: تو گرمته. واسه آشنائیه. ولی باور کن مادر فسیلش اینو از من نپرسید وقتی منو اونجا دید.

خواهر بزرگ: مادرش سرزده اومد خونه؟

خواهر کوچک: بسه.

خواهر بزرگ: نه صبر کن. تو یعنی الان دختر نیستی؟

خواهر کوچک: الو سلام. ئه خب چرا نمی‌گی؟ اومدم. می‌گه پشت دره.

خواهر بزرگ: می‌گم زنگ ماست.

خواهر کوچک: اگه می‌خوای واسه اون کتاب تکمله بنویسی منو اضافه کن. جواب سوالت-

خواهر بزرگ: مهم نیست به‌م نگو. درو باز کن.

خواهر کوچک: خوب باش، زیاد تعریفتو کردم.

خواهر بزرگ: عروس تعریفی فلان، می‌دونی که.

خواهر کوچک: پس می‌افته گردن من. عروس قراره من باشم. می‌شد یه بهتر بپوشیا.

خواهر بزرگ: بهتر یعنی بازتر؟ باشه.

خواهر کوچک: (به شوخی) نگران نباش انتخابشو کرده.

خواهر بزرگ: (جواب شوخی) صبر کن شاید نظرش عوض شد. ( به اتاق می‌رود)

خواهر کوچک: سلام.

پسر: سلام، کسی که نیست، خودمو آماده کرده بودم واسه معارفه رسمی. نکنه تله بوده؟

خواهر کوچک: از گُل گرفتن‌ت معلومه ترسیدی، بشین. باید منتظر باشی خواهر به حضور بپذیره.

پسر: به‌شون بگو وقت قبلی داریم. نکنه سر کاریه؟

خواهر کوچک: که لابد راضی‌ت کنم بیای اینجا.

پسر: نه، این میز؟ واسه چند نفره؟

خواهر کوچک: خودش دو نفر ولی غذا می‌رسه نترس.

پسر: پس چطوری می‌شینیم؟

خواهر کوچک: بغل هم.

پسر: جلوی خواهرت؟

خواهر کوچک: یعنی من و اون بغل هم.

پسر: جلوی من؟

خواهر کوچک: فکر کنم اون فکر می‌کنه بامزه‌تری. سعی‌تو بکن.

پسر: پس یکی دیگه از صندلی‌ها رو بردار. سه تائی روی یه صندلی با مزه‌تره.

خواهر کوچک: و فکر می‌کنه با ادب‌تر. سعی‌تو نکن.

خواهر بزرگ: ( با یک صندلی و لباس جدید) سلام ببخشید.

پسر: سلام، فکر می‌کردم ما باید بیایم.

خواهر بزرگ: من اومدم که شما دو تا صندلی نیارید.

پسر: فکر نمی‌کردم بشنوین.

خواهر کوچک: این گُلو برای شما گرفته، البته کاش می‌ذاشت گل‌فروش انتخاب می‌کرد.

خواهر بزرگ: ممنون، ببخشید انگار مجبور شدید واسه اولین بار تو زندگیتون گل بگیرید.

پسر: اختیار دارید، معذرت دیگه موارد قبلی مادرم می‌گرفت.

خواهر کوچک: پس با سابقه‌ای. عیب نداره انتخابای دیگه‌ش بهتره.

خواهر بزرگ: گویا پشت در مونده بودین، من گفتم زنگ زدن قبول نکرد گفت مال همسایه‌س.

پسر: راستش نمی‌دونستم کدومه، مال همسایه‌رو زدم. آره.

خواهر بزرگ: آهان. بشینید.

پسر: بله، خیلی تعریف شمارو شنیدم.

خواهر بزرگ: من هم همینطور.

خواهر کوچک: ببینم داماد تعریفی هم ممکنه بله؟

خواهر بزرگ: ئه!

خواهر کوچک: بابا انقدر رسمی نباشید هِی شما شما.

خواهر بزرگ: آره راحت باشید.

خواهر کوچک: راست می‌گه راحت باش گفته‌م چقدر پرروئی.

خواهر بزرگ: نه دیگه اینو نگفته بود.

پسر: آخه نیستم واقعا.

خواهر بزرگ: تو چرا نمی‌شینی؟ انگار ناراحتی سه تا صندلی هست.

خواهر کوچک: بذار این کتاباتو جمع کنم.

خواهر بزرگ: خب؟ چی کارا می‌کنید؟

پسر: فعلا که کار خاصی نمی‌کنم ولی تو راه فکر کردم یه گل‌فروشی بزنم.

خواهر کوچک: نگفتم پرروئه.

پسر: شنیدم متون ادبی تصحیح می‌کنید.

خواهر کوچک: البته این بیش از حد ادبیه. واقعا ادب می‌کنه. یه نگاه بنداز.

خواهر بزرگ: عواقبُ المعاصی، حکایات در باب گناه. به بهونه درس بیشتر.

خواهر کوچک: می‌گم این همه شاعر، چرا گیر دادی به این حالا؟

پسر: مال کیه؟

خواهر بزرگ: ناشناسه. فقط یه امضا داره، اینجا. احتمالا تخلصه، "واقف"، و یه تاریخ. همین.

پسر: جالبه.

خواهر کوچک: یه مشتری دیگه هم پیدا کرد. بخونی حالت بد می‌شه.

پسر: چرا چیه مگه؟

خواهر بزرگ: یه سری اعترافات شخصی که هر کس از اسرار خودش به مولف گفته و این که با وجود فاش نشدن یا لو نرفتن ولی عواقب‌شو دیدن.

پسر: (سعی می‌کند بخواند) "بی آنکه اسمی بیاورم یا شهرتی فاش سازم، کتابت می‌کنم اسرار گناهان همیشه مکتوم را از شنیده‌هایم، و عواقب این معاصی که تنها من دانم و گناهکار و حق."

خواهر کوچک: "وقایعی از فرط اعجاب سخت که کسی را ظن به آن نبوده"، انقدر خونده حفظ شدم. همه‌ش تخیل مولف برای ترسوندن. دروغ، یکی فلج می‌شه، یکی بی‌خوابی می‌گیره، یکی سکسکه تا مرگ. چرا؟ چون کسی نفهمیده چه غلطی کردن.

پسر: "حکایت آن زن که از دو برادر اولادی داشت."

خواهر بزرگ: داستانها نشون می‌ده مال زمان‌های مختلفه. جاها، نثر، پس فرضیه‌ت غلطه.

خواهر کوچک: من خیلی یه چِشمم می‌پره، نکنه عقوبته؟

پسر: تو مگه گناهم می‌کنی؟

خواهر کوچک: نه واسه همین تعجب می‌کنم دیگه.

خواهر بزرگ: چقدر گرم شد، الان هم وقت این بحثا نیست پنجره‌رو باز کن.

خواهر کوچک: شوخیه دیگه.

پسر: چیزی‌تونه؟ ببخشید اگه نباید کتابو می‌دیدم.

خواهر بزرگ: نه چیزی نیست.

خواهر کوچک: پایه این صندلی هم خرابه که.

خواهر بزرگ: بیا با هم می‌شینیم.

خواهر کوچک: (صندلی را بر عکس روی میز جلوی پسر می‌گذارد) ببین می‌تونی تخصصتو نشون بدی.

پسر: قطعا نمی‌تونم جای پایه‌ش باشم. چکش، انبُردست؟

خواهر کوچک: باید بگردم. (می‌رود می‌آورد) درست هم بشه من روش نمی‌شینم.

خواهر بزرگ: ببخشید من حالم بده. (می‌رود) یه دیقه بیا. (می‌روند)

پسر: (چند ضربه می‌زند که خواهر کوچک می‌آید) چی شده؟ ناراحت شد؟

خواهر کوچک: نه بابا چیز مهمی نیست.

پسر: آخه بده حالش.

خواهر کوچک: دخالت نکن زنونه‌س.

پسر: آهان، عواقب المعاصی.

خواهر کوچک: روتو کم کن. درست شد؟

پسر: باید امتحان کنی.

خواهر کوچک: خودت حاضری روش بشینی؟

پسر: مطمئن. وزن سه نفر هم تحمل می‌کنه.

خواهر کوچک: سه نفر؟ عواقبش چی؟

پسر: پس دو نفر. ثوابش هم بیشتره.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 15:47  توسط   |